ورق باطله های من

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست...

با تشکر از همه دوستانی که ما را قابل سرزدن دانستند و برایمان نظراتشان را کامنت کردند!

+علی رغم اینکه ما کوچ کرده ایم.

اگر باز هم قابل بدانید خانه جدیدمان این جاست:

http://pakknevis.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

 

 انگار زنده بودن فقط کافی نیست

 

نقطه پایان

م.ص

 

+انگار روزهای آخر این ورق باطله هاست. نزدیک است همه را بریزم توی سطل زباله و شب که شد بگذارمشان دم در.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

 

یک پست دیگر یعنی زنده بودن ادامه دارد. کماکان.

هم چنان دستگاه های بدن درست کار می کنند. یا حداقل آن گونه کار می کنند که بشود گفت: من هنوز زنده ام.

عقلم هم به گمانم سر جایش است. هنوز به سرم نزده!

 

نقطه پایان

م.ص

 

+آفتاب داغ به سرتان بزند اینجوری می شوید!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

یک پست جدید

 

 

+گاهی یک پست جدید فقط برای این است که بگویی:

من هنوز زنده ام

 

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۸ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

نوشته ای بنویس.

خب من هم نوشتم.

زنگ انشا بود. معلم گفت بنویس. من هم نوشتم. ولی فقط 5 دقیقه آخر وقتی که داده بود را نوشتم. 55 دقیقه قبلش به این فکر کردم که چه بنویسم. سخت بود شاید. نوشتن یعنی این قدر سخت است؟ ولی در عوضش خواندن تا دلت بخواهد آسان است. مخصوصا اینکه دیگران بخوانند و برایت خلاصه اش را برایت بگویند. فقط کمی حوصله می خواهد. ولی این زنگ انشا را کاش با زنگ روخوانی عوض کنند. هر وقت انشا داریم از معلممان بدم می آید. چون...

معلم برگه را از زیر دستم کشید

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

هنوز هم فکر می کنم برای بزرگ شدن باید خیلی غذا بخورم. همه چیز هم بخورم. آبگوشت را به زور و جوجه را به میل! شاید زود تر بزرگ شوم!

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٧ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

دست بر پیشانی گذاشت و به آسمان خیره شد تا روزنی از نور پیدا کند. ولی چون خورشید می تابید ناگزیر چشم هایش را بسته بود!

+++ 

انگار برای دیدن دیدنی ها گاه  باید چشم ریز کنی تا ببینی آنکه کنارت ایستاده است بهترین کسی است که باید باشد.

روزمرگی چشم هایم را خواب کرده اند.

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۱ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

پله برقی که خراب است همه با نا امیدی می روند سمت پله ها. پله های ساکنی که از دور خود چرخیدن بیزارند.

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

مادر به روزاشارن گفت: ما نمی خواهیم شما از ما جدا شوید. وقتی خانواده از هم بپاشد، دیگر زندگی برای چه خوب است؟

(خوشه های خشم، جان اشتاین بک)

###

بهش گفتم چه چشم و ابرویی میاد. گفت دارندگی برازندگی! من مونده بودم که دارندگی یا آرایندگی؟!

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٠ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

عشق است

باز این ترانه ها را عشق است،
رخش سرخ باد پا را عشق است،
عشق درگیر غروب درد است،
باز هم طلوع ما را عشق است،
آی از خانه ی زخم و گریه ،
غربت بغض گشا را عشق است ،
آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است،
اهل بی مرزترین دریا باش
آی، اهل همه جا را عشق است ،
از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است،
ای قشنگ سازها ، آوازها
روزهای بی عزا را عشق است..

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهدی صارمی ورق باطله () |

Design By : Mihantheme